اوسانه خَجَی

اوسانه خَجَی

حیات الله مهریار:

 

بود نبود یک دختر بود که نامشی خَجَی بود. خَجَی زیاد خوش دشت که خانه خاله خو بوره و اونجی شاوای شاو مومند. خانه خاله خجی از منِه کوای بلند و کوتلای پیچ، پیچ که روبا، شغال، گرگ، پلنگ ودیگه حیوانات وحشی دشت. خجی هر روزیکه دل شی دق موشود خانه خاله خو ره یی موشود. یکی از روزای روز دل شی شد که خانه خاله خو بوره. آبه شی هم گفت:” خیره بورو. ولی چابک پس بایی.”

خجی هم گفت:” خو آبی مه زود پس مه یوم.”

خجی رافت و رافت تا که از نیلو تیر شد که دیگه خانه شی مالوم نموشود. اول از ایرمه کوه ها رفت و رفت. آخر مجبور شد که از قولای پور خم و پیچ تیر شونه. دفه پیش که امده بود روباه رای شی ره گرفته و گفته بود:” خجی دیگه از پیش غار ازمه تیر نشو اگر نه توره موخروم.”

خجی گفته بود:” نه، تو ماره نخور مه بلده تو از خانه خاله خو تیکی، بوسراغ میروم.”

روباه اوره غرض نگرفته بود. خجی رافته بود تا که از پیش غار از او تیر شده بود. باز گرگ هم رای شی ره گرفته بود و اوره هم بازی دیده بود. باز پلنگ راه شی ره گرفته بو اوره هم به یک رقم بازی دیده بود. امزو خاطر دل خجی به صندوق سینه شی می زد و هر لحظه دب دب قلب شی زیاد شده مورافت. فکر موکد اگه ایم دفه گرگ گیر بیاره حتما موخره. امزو خاطر سر خو خم گرفته از پیش غار روباه تیر شد. و در دم غار گرگ رسید. تاله شی گرگ هم ده غار خو نبود. خجی هم منده شده بود و هم ترس خورده بود و موهای سر شی پک شی شیخ شیخ شده بود. تا که پیش غار پلنگ رسید. اول سیل کد که پلنگ ده غار خو استه یا نه؟ پیش غار پلنگ خاکباد بود خوب مالوم نشد که پلنگ استه یا نه؟ خجی با یک دل صد دل حرکت کرد. چوچای پلنگ قد یکدیگه خو مازاق و شوخی موکد و ده خاکباد گم بود. خجی از اونجی بخیر تیر شد. خجی قدمهایشی ره شمرده شمرده بال موکد ده زمین می یشت و چیمای شی ده گیرد گوشه شی بود که چی وقت شغال مه یه؟ شغال خجی ره از دور دیده بود، راه خجی ره کمین کد. خجی وقتی نزدیک شی رسید پرید پیش پایشی. گفت:” عجب! عجب! دروغگوی خدا ره گیر اوردم. ای چند دفه شده که ماره بازی دیده یی؟”

خجی خشک و مرگ شد که آلی چیز بوگه؟ زبون شی بند موشود و گفت:” شه شه شغال جان خیره ایم دفه ام مره غه غه غرض نگیر ررر!”

خجی وویی کد چیمای شی از آو دیده شی پور شد. هیق هیق کنان دست التماس به شغال گفت:” دیگه دو دوروغ نموگوم.”

شغال رحم شی اماد و خجی ره گفت:” اگه ایم دفه بی بوسراغ یا تیکی امادی توره خام موخروم.”

خجی به راه شی ادامه دد. تا که ده خانه خاله خو رسید. خجی ده خانه خالی بود. خیلی وقتا مند. از او پیش که بود باد از سه چار روز ده خانه خو مورافت. ایمدفه دو هفته مند. آخر خاله پرسان کد:” چیم خاله خو چره ایم دفه ایقس دیر مندی؟”

خجی از شرم اول چیزی نموگوفت. آخر که مجبور شد جریان ره بلده خاله خو قصه کد. خاله شی هم زیاد ده فکر شی شد که چیز رقم اوره ده خانه شی بیرسین نه؟ باد از چند روز مجبور شد که تغاری ره بیگره و از کندو آرد بور کنه. ده وقت آرد بور کدن یکدفه دست شی به یک چیز نا شناخته خورد. وقتی اوره بور کد دید که یک دانه کادو استه. ده امو لازه فکر شی کار کد که بین کادو ره خالی کنه و خجی ره ده بین شی بی شیننه. صبای شی ده سر کوه بلند رافت که کادو ره لول بید یه. پیش ازو به خجی گفت:” هر کس که توره ایستاد کد از خجی پرسان کد بوگی که مرگ خجی، درد خجی، خجی کجا بود دیگه.”

کادو ره لول دد. کادو اماد و اماد تا پیش غار شغال. شغال کادو ره ایستاد کد و گفت:” خجی ره ندیدی؟” خجی از منه کادو گفت:”مرگ خجی، درد خجی، خجی کجا بود دیگه؟”

باز کادو ده لول خوردن شد. تا که ده پیش خانه پلنگ رسید. پلنگ کادو ره ایستاد کد و گفت:” خجی ره ندیدی؟”

خجی از منه کادو گفت:” مرگ خجی، درد خجی، خجی کجا بود دیگه؟”

باز کادو ده لول خوردن شد. تا که ده پیش غار گرگ رسید. گرگ کادو ره ایستاد کد و گفت:” خجی ره ندیدی؟”

خجی از منه کادو گفت:” مرگ خجی، درد خجی، خجی کجا بود دیگه؟”

گرگ قارشی اماد، قد چنگال خو زد کادو ره پاره کد. سیل کد که خجی ده منی کادو استه. ازوختی روباه ره کوی کد:” بی یه اینجی که خجی ایچ خیل نه اورده. تو پیره ازو بیشی که مه پلنگ ره و شغال ره خبر کنم یکجای بوخری.”

روباه پیره دار خجی شیشت و گرگ رافت که دیگاره خبر کنه. خجی از بسکه سرشی فشار امده بود یکدفه گوز شی رافت. باد گوز خجی و خاکباد دان غار گرگ چیمای روباه ره کور کد و خجی اله توتا، تا که ده آغیل رسید. روباه چیمای خوره پاک کد. دید که خجی نی یه؟ ده امزو وقت گرگ همرای پلنگ و شغال رسید. دید که خجی توتا کیده. روباه ره گرفت دو شخ کد و یکجای نوش جان کد. خجی دیگه ازو پاس خانه خاله ایچ نه رافت. که نه رافت.

۶ نظر

  1. چقدر زیبا و جالب بود وقتی خواندم لحظه ی فارغ از همه هیاهوی زمان خودم را در دوران کودکی ام یافتم که سالخوردگان برای اطفال ازین نوع قصه ها و اوسانه ها را با آب و تاب نقل می کردند از ترس و تعجب دهانم باز میماند، با لهجه ی شیرین هزاره گی خوب پرداخته شده است که خود نوعی پاسداری از فرهنگ و رسوم هزاره گیست، اما کاش در پاراگراف آخرین دلیلی دیگری برای فرار خجی ذکر می کردید همین یک کلمه تمام زیبایی های اوسانه را زیر سوال برده و از حلاوتش کاسته است، شما مخاطبین بسیاری دارید و نوشته تان طرز قلم زدن تان نمایندگی از یک قوم و ملت عمده در یک کشور می نماید لذا باید این نکته را خیلی در نظر داشته باشید، سپاس از فعالیت تان.

    • سپاس آقای سهرابی، اگر به واقعیت مسئله بی اندیشیم همه مان در برابر پاسداری از فرهنگ بومی مان مسئولیت داریم و خوشحال میشوم که دوستان در بخش های گوناگون قلم بزنند.

    • با تشکر از دوستان عزیز که این اوسانه را خواندند. همانطور که از نامش پیداست اوسانه یا افسانه خجی است، در واقع عین کلمات و جملات را از بزرگان در هنگام کودکی شنیده بودم. یعنی در تغیر داستان آن من نقشی نداشته ام! صرف خواستم این فلکلور ما حفظ شود.

  2. سپس جناب مهریار عزیز خیلی جالب بود واقعا بیخی کیف کدوم

  3. سپاس جناب مهریار عزیز خیلی جالب بود واقعا بیخی کیف کدوم

  4. سلام و وقت بخیر.
    بخی خوبیش بود.
    مقصد هیجانی که در انتظارش ره داشتم اچ ندشت.
    آخرای داستان هم طنز شد :))

    یگ جهان تشکر.

جوابی بنویسید

ایمیل شما نشر نخواهد شدخانه های ضروری نشانه گذاری شده است. *

*

Ads Budget Will Spend to Community
Ads Budget Will Spend to Community