دیر کردی

دیر کردی

زیاد مقبول نبود اما چهره‌ی جذابی داشت. موهای های لایت و چشم های خرمایی  براق. وقتی که می‌خندید گونه هایش گل می‌انداخت.

کتابچه‌ش مانند هر روز آبی رنگ خط دار سفید نبود. هرروز درباره درس های روزمره با هم صحبت داشتیم و خیلی با یکدیگر صمیمی بودیم. گاهی عاشقانه چشم به چشم هم می دوختیم. هرقدر به خود جرأت می‌دادم که راز نهفته در دلم را مطرح کنم؛ اما سوالات منفی مختلف ذهنم را پر می‌کرد. در جستجوی فرصت مناسبی بودم. آنروز با خود عهد کرده بودم که فردا هر قسم که می‌شود حرف دلم را به او بگویم.

نویسنده: مرتضی دانش

mortaza

فردا از همه زودتر به کلاس رفتم. در کنج آخر کلاس با کتاب خود را مشغول کردم. با گذشت ده دقیقه، یکباره در آن گل صبح صدای دروازه صنف به گوشم رسید. اوّل کمی مکث کردم و نگاهی به دروازه انداختم. بیشتر که دقت کردم دیدم که آمنه است. از جایم برخاستم و چند چوکی به او نزدیکتر شدم. رویش را به طرفم گرداند و بعد از لحظه‌ای مکث گفت:

ـ سلام!

مانند هرروز احوالپرسی کرده بود اما من با صدایی لرزان جوابش را دادم:

ـ سلام!

فکر می‌کردم که تمام خون بدنم در سرم جمع شده است. بعد از چند لحظه چیزی از من پرسید. آنقدر تحت تأثیر قرار گرفته بودم که سوالش را درست متوجه نشدم. دوباره به خود جرأت داده و گفتم:

ـ چی گپ است. سوال  شما را نشنیدیم؟

بعد اف کشید و ادامه داد:

ـ امروز یک رقم دیگر شده‌یی.

 دستپاچه پرسیدم:

ـ می بخشی، سوالت را نفهمیدم.

کتابچه اش را برروی زانوهایش گذاشت و گفت:

ـ ناراحت معلوم می‌شوی. هیجانی هستی. چی  گپ است؟

خودش هم سرخ شده بود. سرش را تکانی داد و گفت:

ـ خب، خب خیر است. نمی فهمم چی شده می رود.

به صورت ماهش خیره شدم. در گوشه‌ی چشم چپش اثر زخمی کوچک بود. اندکی گوشه ی پلکش را جمع کرد. تشویش در سیمایش  به چشم می‌خورد.  گفتم:

ـ آرام هستم، کدام گپ خاصی باشد، باز برایت خواهد گفتم.

بی قرار بودیم و هردویمان این را فهمیده بودیم. برای این که موضوع بحث  را تبدیل شود،

 پرسید:

ـ می‌خواهم کمی بیشتر کمپیوتر یاد بگیرم.

گفتم:

ـ صحیست، اگر گپ خاصی باشد حتما برایت می‌گویم.

هردو خاموش شدیم. رنگ گونه هایش سرخ تر شده بود. نگاهم را به طرف دروازه صنف دور دادم تا اندکی از هیجانم کم شود.

گفت:

ـ درست! منتظر گپ خاص شما هستم. خب! پس اینترنت هم بلدی؟

شاید از خوشی بیش از حد بود که در لباسم جا نمی شدم. دست راستم را با دست چپم فشار دادم و گفتم:

ـ تا اندازه ای بلدم. نه آنقدر زیاد.

در همین اثنا بود که زنگ تلفنش به صدا آمد. او موبایل را از کیف اش بیرون کرد. نگاهی به صفحه آن انداخت. رنگش دگرگون شد. تماس را قطع کرد و موبایل را  روی میز گذشت. من در حالی که غرق سکوت بودم با قطع تماس از چوکی بلند شدم و گفتم:

ـ می‌ببخشی! ایمیل آدرس یا فیس بوک دارید؟

اندوه در چشمانش هویدا بود. با آن هم لبخندی زد و حیران شد و گفت:

ـ بلی دارم.

بلافاصله چشم از او گرفتم، ایمیل و فیس بوک ام را در توته ورقی نوشتم. بیشتر خنده ش گرفت. من هم به خنده ی او خندیدم و گفتم:

ـ خوشحال می‌شوم اگر ایمیل آدرس مرا را با خود داشته باشی؟

او هم خنده کنان با سر تایید کرد و گفت:

ـ گرچه از اینترنت زیاد استفاده نمی‌کنم.

من با شدت با بی جراتی خود مبارزه می کردم و با خود می‌گفتم که باید حرف دلم را نهایی کنم. این بی جراتی لعنتی مانع عشق دیرینه من شده و چنانکه تا هنوز به او اظهار دوستی نتوانست ام. امروز هر طوری که می شود اظهار محبت می‌کنم. سرفه آهسته‌ای کردم. بعد گلویم را صاف کردم و آرام صدا زدم:

ـ آمنه جان، ایمیلم را گم نکنی؟ پیغام برایم بفرست.

انتظار کشیدم، انتظار کشیدم. تا چیزی بگوید اما او خود را با کتابچه مصروف نشان می داد و هیچ جواب از او نگرفتم. صبرم لبریز شد. با پریشانی و هیجان گفتم:

ـ با معذرت ایمیلم را اشتباه نوشتم، اگر لطف کنی دوباره آن را درست بنویسم. گردنش را طرفم دور داد و زیر چشم به سویم دید و توته ورق را با دو نوک ناخن های انگشتان برایم داد. ضربان قلبم شدت یافته بود. ورق را گرفتم. می دانستم که ایمیل آدرس را درست نوشته ام اما باید که چیزی هم زیرش اضافه می کردم. با جملات مختلف ذهنم در کشمکش بودم و سرانجام نوشتم که من چشم در راه پیغام هستم و در گوشه ی از توته ورق با خط خورد نوشتم که دوستت دارم و با ترس و بیم آن را با ادب خاصی برایش پیش کردم و او توته ورق را گرفت. دو قات کرد و در بین کتابچه اش گذاشت که کمی نوک توته ورق از کتابچه بیرون شده بود. هیچ کلامی هم به زبان نیاورد. دوباره با کتابچه اش مصروف شد. ازش سوال کردم:

ـ چرا ناراحت و ناآرام هستی؟

گفت:

ـ شما خیلی احساساتی هستید؟

تا می خواستم لب باز کنم و چیزی بگویم همکلاسی هایم به کلاس آمدند و طبق معمول سر ساعت، استاد با دریشی نیلی رنگ، همراه با لپ تاپ به کلاس آمد. بعد از احوالپرسی، درس را آغاز کرد. ولی من منتظر بودم که کلاس تمام شود و پاسخ سوال ام را بگیرم. با دنیایی از خیالات در محبت او غرق شده بودم. همواره صفحات یاهو ایمیل در مقابل چشمانم ظاهر می شد و کلمه دوستت دارم در صندوقی ورودی ایمیلم هویدا می شد. آنقدر به فکر عمیق فرو رفته بودم و با رویاهای خویش سرگرم بودم که حاضری را متوجه نشده بودم. گاهی به قله های خوشبختی زندگی با او به سر  می بردم. گاهی برایم آرمان شهر عاشقانه می ساختم تا که ساعت درسی تمام شد. دیدم جمعی از دختران همصنفان یم به نوبت او را در آغوش می گیرند. معذرت خواهی دارند. حس عجیبی به من رخ داد که چه گپ شده که همه با او این گونه برخورد صمیمی و خداحافظی می‌کنند. فریده تیزک و نازدانه صنف از دست آمنه گرفت و گفت:

ـ بیشک! فردا لندن می روی. ساعتت تیر می شود! باز یک گان دفعه ، او خدا زده به مه زنگ بزنی.

آمنه با گلویی گرفته گفت:

ـ خاک ده سر لندن، قربان خاک کابل جان!

نمی‌دانم چی شد. فقط همین قدر فهمیدم که صنف، تاریک، خورد و تنگ شد. روز آخرش در کابل است. با خود مجنون وار به زیر لب زمزمه می کردم که مطمئنم ایمیلم را درست نوشتم و زیرش هم اظهار چشم در راهی. دوستت دارم نوشتم. نگاه من مثل پرنده ای آشیانه گم کرده او را می پالید. نیلاب و صابره را دیدم که در پشت میز استاد باهم آهسته و به اشاره گفتگو داشتند. من با دنیایی از پریشانی به بهانه نوت گرفتن به تخته صنف نزدیک شدم. قلم در دستم و تمام حواس ام را به گپ های صابره و نیلاب متمرکز کردم. صابره به نیلاب گفت:

ـ در نظرم او بچه که در لندن است. ۴۲ ساله است. آه قیافه خوب ندارد. بیچاره از خاطر خارج رفتن همراه بابه عروسی کرده.

نیلاب دست صابره را تکان داد:

ـ ای دختر کمی آهسته صحبت کو!  خاک ده سرت! آمنه نشنود.

من زیر فشار سخت قرار داشتم و عرق از صورتم می چکید. با آن هم به حرف های آنها گوش می دادم. نیلاب گفت:

ـ یک گپ دیگر را هم از همسایه آمنه خبر شدم که او بچه قومی نزدکشان نیست. پدرش به زور داده.

ـ خو مه خبر نداشتم. الله خو، ای گپ است. پدرش آمنه را فروخته او ره به پیسه .. گپ دختر همسایه ش شاید راست باشد. رنگ و رخش پریده. هیچ خوش نیست.

ـ الله سخت است که همراه یک مرد که دو  برابر عمرش، عمر دارد عروسی کنید.

حوصله ام را گرفت. از تخته دور شدم و نگاهی به او کردم که خنده اش چون شراب کهنه زنگ غم را از دل بیرون می کرد. آمنه دست خود را به کمر مرضیه،  اول نمره صنف انداخته و با گام های کوچک از کلاس بیرون شدند. کمی بعد همه از کلاس بیرون شدند. من خود را در کلاس زندانی کرده بودم. گاهی این طرف کلاس و گاهی آن طرف کلاس در حرکت بودم. ناامید و غمگین در چوکی طرف پنجره نیمه باز نشستم. نگاهی به تخته انداختم. خط های درشت نوشته شده بودند؛ ولی قادر به خواندن شان نبودم. کلاس تاریک و سرم گیج شده بود. چشم را از تخته رها کردم و به چوکی آمنه خیره شدم و عمیق نگاه کردم. مدتی چشمم به پایه های خاک آلود سیاه رنگ چوکی خیره شد. از جا بلند شدم و با دقت بیشتری نگاه کردم. توته ورق دو قد در زیر میز افتاده بود. محکم خود را به چوکی زدم. نفس عمیقی کشیدم و خم شدم و توته ورقه را باز کردم و لعنت به جرات بی وقتم فرستادم. اندوهگین به توته ورقه می دیدم که یکباره چشمم به چند کلمه اضافه شده افتاد. چشمانم را باز  و بسته کردم. خط آمنه بود. او نوشته کرده بود که “مرا ببخش دیر کردی” همراه با پشت دستم اشک های سرازیر شده چشمانم را پاک کردم.  که چوکی دار با چشمان کشیده بسویم دید. قبل از این که چیزی بگوید از کلاس بیرون شدم.

۱۳ نظر

  1. عزیزم خیلی عالی نوشته بودی، امید روزگاری خوش
    ارتباطات نه در این ختم میشود و در آن که آمینه خواسته است.

  2. دوست گرامی مرتضی دانش نوشته ات را خواندم قشنگ بود، برای لحظه ی در حال و هوای دیگری رفتم ، موفق باشید.

  3. سلام و احترامات خدمت دوستان عزیز در سایت مردم مالسنان ..!
    و ضمناًٌ خدمت جناب دانش صاحب…
    زمانیکه می خواستم داستان را بخوانم ، دیدم که بسیار زیاد است. اما زمانیکه یک چند خط آنرا شروع کردم ..دیگر نشد که در آنجا ختم کنم. تا آخر خواندم و از آن مطالعه خیلی نقاط را دریافتم و پیام های عالی داشت. برایت تان آرزوی کامیاب دارم.

  4. آرام علی خاوری

    سلام و درود به همه دوستان سایت مالستان
    ویک سلام خاص خدمت برادر عزیزم حضرت دانش مطلب شما ره با دقت کامل خواندم لحظه به یاد روزگار ی افتادم که سه سال قبل به من رخ داده بود .
    تشکر

  5. بسیار عالی نویشتی برادر مرتضی واقعاً جالب بود لعنتی خاطرات سالهای ۱۳۷۶ الی ۱۳۸۱ را بیاد ما اوردی

  6. دانش عزیز، خیلی عال نوشته ای نکات مثبت درخور توجه ی را میتوان یافت اما چند موصوع را باید دقت کرد. ۱ سوژه ی داستان تقریبا تکرار ی به نظر می رسد ۲ دیالوک بیشتر عامیانه باشد زیباتر است. ۳ آغاز و اوج گیر خوبی دارد اما بایان اش جندان خوب نبود. به هر صورت امیدوارم که همیشه بنویسید و دست تان سبز باد

  7. انور اندیش از شهر کابل دشت برچی

    سلام و احترامات خدمت عزیزان دل در سایت مردم مالستان …!
    و یک سلام جداگانه خدمت جناب دانش عزیز.
    داستان را دقیق مطالعه کردم، نقاط ظریف و قابل توجه بیشمار ملاحظ می‌شود و از طرف دیگر سوژه‌ی داستان یک موضوع کاملاّ اجتماعی و در حال شکل کیری است این موضوعات که جناب شما در قالب داستان نوشته شده پیام بسا عالی را به هر فرد در پی دارد.
    کامیابی هر چه بیشتر تانرا تمنا دارم.

  8. بیسار عالی آقای دانش برادر عزیز به آرزوی موفقیت بیشتر و بیشتر .

  9. محمد امین ابراهیمی دایبرکه

    سلام آقای دانش داستان زیبای تانرا خواندم بسیار جالب بود. خیلی هم پند آمیز و خوب

  10. انور اندیش عزیزسلام ! پیشنهاد می شود در نوشتن دقت کن !مثلا « نقاط ظریف …» این اشتباه است !!! درست آن؛ «نکات ظریف است »زیرا آنچه درلا بلای یک نوشته وجود دارد واهمیت دارد نکته یا نکات است …نقطه یا نقاط مربود به شکل نوشته می باشد که قطعا مورد نظر جنابعالی نمی باشد …آنچه مربود به محتوا است ومورد نظر شما نکات است .پس درست بنویس وواژه ها رابجا استفاده کن سربلند باشی عزیز !

  11. محممد کاظم صابری

    با عرض سلام خدمت تمام شما عزیزان و دوست عزیزم آقای دانش داستان را خواندم بسیار عالی بود موفق و پیروز باشید

  12. سلام خدمت تک تک دوستان عزیز از نظریات نیک تان یک دینا سپاسگذارم

جوابی بنویسید

ایمیل شما نشر نخواهد شدخانه های ضروری نشانه گذاری شده است. *

*

Ads Budget Will Spend to Community
Ads Budget Will Spend to Community