داستان

لعنت بر من

      حس می‌کردم ستاره ها کم نور شده بودند روشنی مهتاب، با آن که  در شب چهارده قرار داشت؛ دلگیر است. نسیم ملایم شب های تابستانی می وزید. تقرییاً دوازده شب بود و مثل هر شب؛ خواب از چشمان من فرارکرده بود و درد عمیق رگ رگ جانم را اذیت  میکرد.     آن شب گاهی اینسو و گاهی آنسوی حویلی آهسته ... بیشتر بخوانید »

بی خیالی

                                    به بهانه هشتم مارچ روز همبستگی زنان برف تند می وزد و من از پشت شیشه به دانه های برف نگاه میکنم ، سردی هوا و دانه های برف به من حس خاص میدهد به یاد بینی بریده ای زنی در هرات می ... بیشتر بخوانید »

کوچه

کوچه‌های خاکی هم نعمتی‌بزرگی است، سال‌هاست که من و این کوچه باهم آشنایم، بوی پیاز سوخته و طعم خاکباد این کوچه را هر روز چشیده‌ام، پسرک دیوانه‌‌ اش را سالهاست که میشناسم، راستش نمیدانم چه تفکراتی را در مغزش میپروراند، گل های خاک گرفته و رنگ و رو رفته را سالهاست که در گردنش میبینم، سالهاست که او هر روز ... بیشتر بخوانید »

مبارک یا تسلیت …!

نویسنده: مرتضی”دانش”       شب  بود. اتاق در تاریکیِ مطلق فرو رفته و گاهی که  از  پنجره به  بیرون نگاه می‌کنم،  با ستاره‌گان دیوانه‌وار صحبت می‌کنم، مهتاب را نگاه می‌کنم. هر شب بزرگتر و پُر نور تر می‌شود.  امّا امشب مهتاب  هم دگرگون است، ستاره گان لعنتیِ چشمک زدن را  به باده  فراموش سپرده اند.  فضای  خانه را دودِ سیگارم پرُ کرده؛ ... بیشتر بخوانید »

فنا شدن یک عشق!

نویسنده: گل بیگم به سگرتش پکی میزند و فضا دودی میشود. نقش های زیبایی در هوا تشکیل میشود، دود هم عجیب موادی است سینه آدم را میسوزاند و نقش های جالبی را ایجاد میکند. نقش دخترکی که دست در گردن پسرکی انداخته و به دنیایی خلسه فرو رفته است، تفکر آدم هم عجیب است، پیچ و تاپ های دود هم نمیتواند ... بیشتر بخوانید »

محبوبم؛ زوارک!

نویسنده: گل بیگم دستانش مهربانی را هدیه میدهد و سرشارم میکند از حس بزرگی، دستان مهربان و بخشنده، دستانی که میسازد و آباد میکند. خاکی بودنش بیشتر دوست داشتنی ترش میکند، گاهی فکر میکنم که با خاک شباهت های فراوانی دارد، خاک سبزه ها را در خود می پرواراند و به تمام گل ها زندگی میبخشد و ریشه ای تمام زندگی است. ... بیشتر بخوانید »

بورو از خیر شی تیر شو

حیات الله مهریار: وقتی دیدم خون جاری شد هوای گرمی سراپایم را فرا گرفت. ترسیدم که نکند کدام مشکلی پیش آید و آنگاه دیگر رو ندارم که همرایش چشم به چشم شوم و به چهره اش نگاهی بکنم و رفقایش هم حتما از این ماجرا با خبر می شوند. وقتی میگوید:” چی شد؟” خودم را به کوچه حسن چپ می زنم و ... بیشتر بخوانید »

افکار پوچ در اتوبوس

نویسنده: خالقی ابراهیمی همه جا سروصدا بلند است، هرکس فرا می‎خواند و فراخوانده می‎شود، آشوب سراسری برپاست، همه ازترس در تب و تلاش افتاده اند، یکی کفن می دوزد، دیگری مُرده شوری می‎کند، یکی تابوت می‎سازد، دیگر چکش و میخ می‎فروشد، یکی ساز مرگ می‎زند و دیگری ساز می‎‎فروشد، یکی تجارت برسر مرده ها راه انداخته است ودیگری رقص مرده برپا ... بیشتر بخوانید »

لعنت به حس عشقی زنانگی ام!

نویسنده: گل بیگم لحظه به لحظه اشتیاقم برای باز کردن مسیج موبایل بشتر میشود، دلم میخواهد که زود تر مسیجش را بخوانم. با خودم شرط می بندم که باز هم از دلتنگی هایش نوشته است، فکر میکنم که یک شعر عاشقانه ای یا یک سبد احساس دلبری؛ آه خدایا! این مینی بوس هم هیچ راه نمیرود، این موتروانا هم که دلش ... بیشتر بخوانید »

…ایمرجنسی

حیات الله مهریار: ساعت ۹ بجه قبل از ظهر را نشان میداد. باید ساعت ده ونیم بجه در شهر نو حضور میداشتم. کت و شلوار ام را به تن کردم و بوت هایم را که از قبل رنگ کرده بودم به پا کردم و کوچه های پر خم و پیچ برچی را با یک پلک زدن پیمودم. به طرف چپ ام ... بیشتر بخوانید »

Ads Budget Will Spend to Community
Ads Budget Will Spend to Community